رنگ ها از یاد دنیا می روند

شعر .... کاریکلماتور

رنگ ها از یاد دنیا می روند

شعر .... کاریکلماتور

ادبیات ///شعر و نثر ادبی

اصغر رضایی گماری /// شهرستان گتوند ---- خوزستان

کارشناسی ارشد تاریخ ایران باستان
دبیر مطالعات اجتماعی آموزش و پرورش گتوند

مسئول انجمن ادبی دکتر قیصر امین پور شهرستان گتوند از سال 88 تا 92

مسئول کانون ادبی کتابخانه های گتوند از سال 88


جاپ مجموعه شعر "لبان مرا ربوده اند/انتشارات داستانسرا 89
پیام های کوتاه
پیوندها
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

شرجی و بی حوصله ام

نه خواب دارم نه خوراک

نه اینکه

تابستان است و رمضان و  جام حهانی

صبح ها با پتو رفیقم

بعدظهرها با ماه عسل بیدارم

تا انسان های احسان را ببینم...

حالم از جهان و جام هایش بهم می خورد!

جامی که غزه ،

                  بدون ستاره گل باران می کند

تلاویو با حمایت تمام تماشاگرانش

نمی تواند یک ست هم برنده باشد...

حالم از این توپ ها به هم می خورد

که بوی باروتش

                 جهان را فتح کرده

حالم از این بازی به هم می خورد

که کودکان را به توپ بسته است...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۳ ، ۱۷:۱۲
اصغر رضایی گماری


# اگر دیدید تیمتان صعود نمی کند تیمتان را عوض کنید اینگونه می توانید تا فینال پیش برود!

# هر کی دوست دارد ساز خودش را بزند ، این شمائید که نباید به ساز حریف برقصید.

# عده ای سعی می کنند از تیم دیگران سردر بیاورن ، اما عده ای هم با تیم خود  ٌدم در آورده اند.

# اگر دیدید کسی شما را از زمین بلند میکند شگ نکنید خودش شما را زمین زده !

# برای حل مشکلات  مالی تیم خود بهتر است دو پای خود را در یک کفش کنید.

#برای جلوگیری از مرض قند هیچ گاه به برد شیرین دست پیدا نکنید.

#آنقدر بازیکنان حریف برای گرفتن توپ دنبالم خزیدن که نیشم باز شد.

# برای خوردن گل ، دهان دروازه  باز شد.

#آرایشگر تنها کسی است که می تواند سر تیم حریف کار کند.

# بازیکنی که در افساید بند است بهتر است ، پرچم کمک داور را روی آن پهن کنید.

#  وقتی  توپ در آغوش دروازه بان آرام گرفت ، همسرش آشفته شد.

# این روزها اینقدر پیراهن مسی طرفدار دارد که پیراهن یوسف ندارد!

# خبرنگاران کچلش کردند تا مجبور شد ترکیب تیمش را اصلاح کنند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۳ ، ۱۷:۴۵
اصغر رضایی گماری

     

  "دارم برای خودم حرف در می آورم"


این روزها، دلتنگم

و شب ها خلاصه ام در چهارگوش اتاقم

که با تنهایی من بیدار است

زردم

شبیه باغی بی گناه که در پاییز مانده است

و صدای مرا از حوالی درد

ازباغی در پاییز می شنوید

نکند دارم با خودم حرف می زنم

نکند دارم برای خودم حرف در می آورم

نکند دارم از خودم حرف می شنوم

ارتباطم را با خودم قطع می کنم

رو می کنم به پنجره

به بهاری که پشت آن یخ زده است

و زرد ریختنم را از زمین پس می گیرم

هرچه شاخه دارم

برگ می کنم

تا شکوفه کنم برای بوسه ها و آشیانه ی تو

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۳ ، ۰۱:۱۵
اصغر رضایی گماری

برای پدربزرگم که ساده زیستن را به من آموخت...

 

هر شاخه از نخل

 دستی شد

تا حدیث پاکی تو را بنویسد

جوی های ترک خورده

هنوز دست های استوار تو را

به یاد می آورند

دست هایی که

پرنده ها را به آواز وا می داشت...

تو آسمان بودی
و ما فقط بلد بودیم
  در  روشنایی تو  بخندیم

نگاهت را به ما بده

                آفتابی شویم....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۳ ، ۱۹:۳۱
اصغر رضایی گماری

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۳ ، ۱۸:۲۰
اصغر رضایی گماری

اگر در سال مار آمد بلایی

اگر بد بوده وضع کار یا کسب

خدا را شکر سالی تازه آمد

همان سالی که نامش می نهند: اسب

با سلام سال جدید رو پیشاپیش تبریک عرض می کنم ...

امیدوارم سال پرخیر و برکتی باشه برای همه شما دوستان....

و این روزها عجیب یاد جای خالی مادر بزرگ افتادم

و این شعر رو تقدیم میکنم به تمام مادرانی که منتظر عزیزانشان ماندند و بازنگشتند....

                      "بوسه های خرما"

همه چیز از یادش رفته است

اما برای بازگشتنت

تمام پنجره ها و در را باز می گذارد

وبا چایی تازه

چراغ را روشن می کند

مادر بزرگ می گوید:

بودنت خرمای شیرینی بود

که در شرجی دل نرم نرم می تابیدی

و نبودنت اناری تلخ

در برفی غم

که هیچ کس میلی به خوردنش ندارد

*

از بودن و نبودنت هیچ نمی دانم

اما به خاطر دارم

تلخی انارها را

و شیرینی خرما را

برای طعم شیرین بوسه های خرمایت

خواهم گریست!...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۲ ، ۱۵:۳۳
اصغر رضایی گماری

 

اتاق را تاریک کن

با چشمانی باز

تنها به دست و صدای من گوش کن

میخواهم چیز روشنی برایت بگویم

هر چه می گویم ،

لب هایم شکل بال می گیرند

هرچه می کشم ، به پرنده می رسم

از دیوارهای نقاشی ام

پرنده می پرد

بر درخت هایم پرنده می نشیند...

نمی دانم کجای زندگی ام پریده ام؟

یا بال شکسته ی کدام پرنده را بوسیده ام!

که اینگونه پرنده ها در من لانه کرده اند...

اتاق روشن می شود

با چشمانی تاریک

تو از کنارم می پری

با پرهایی که دور من

دور می خورند

دور می خورند...

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۹۲ ، ۲۳:۱۵
اصغر رضایی گماری

* کله پز ، چشم گُذاشت مشتری ها سیر خوردند.

* مردان ، زنان را با دسبند پابند خود می کنند.

* بدون گواهی نامه هم می شود میدان را دور زد.

* جدول ها بیکاری ما را حل خواهند کرد.

* برای اینکه نگویند بالایِ چشمت ابروست همیشه روی دست هایم راه می روم!

* جهت احتیاط : هنگام ملاقات با افرادی که اخلاق سگی دارند با خود درخت حمل کنید.

* برای اینکه مردم را از بی تابی در بیاورند ، پارک می سازند.

* سرِ مدادم را که تراشیدم زبان در آورد.

* دست تنگی آدم را از پا در می آورد.

* آنقدر به خوشبختی پیله کردم تا پروانه شدم.

* متاهل شد تا دستِ به زن ، به دست بیاورد .

* برایِ اینکه نشان دهد آدم آهنی نیست ، هیچ وقت زنگ نمی زند.

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۲ ، ۱۸:۰۴
اصغر رضایی گماری

به نام خدای یکتای بی همتا

نقاشی خدا

 پر شده ام از تاریکی

 همچون خانه ای که ،

 پنجره های اتاق آن یک به یک بسته می شوند

 نه ماه پیداست

 نه چشمک ستاره ای  !

 زل زده ام به تاریکی

 با چند مدادرنگی جویده که از کودکی ام مانده اند

 می خواهم

        دیوار تنم را

                        نقاشی کنم!

 اول دست می برم

 روی قلبم، غاری بکشم به اندازه تنهایی

 پایین تر

 رودی که تمام غم هایم را با خود ببرد.

 باد می آید ...

 موج رادیو می گوید:

 دارد باران می بارد

 بی خیال پنجره ها را باز می کنم

 بی چتر به خیابان می زنم

 ببینم خدا مرا چگونه نقاشی خواهد کرد.

 

۲۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۲ ، ۱۸:۳۰
اصغر رضایی گماری

باران

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۲ ، ۱۳:۲۸
اصغر رضایی گماری