رنگ ها از یاد دنیا می روند

شعر .... کاریکلماتور

رنگ ها از یاد دنیا می روند

شعر .... کاریکلماتور

ادبیات ///شعر و نثر ادبی

اصغر رضایی گماری /// شهرستان گتوند ---- خوزستان

کارشناسی ارشد تاریخ ایران باستان
دبیر مطالعات اجتماعی آموزش و پرورش گتوند

مسئول انجمن ادبی دکتر قیصر امین پور شهرستان گتوند از سال 88 تا 92

مسئول کانون ادبی کتابخانه های گتوند از سال 88


جاپ مجموعه شعر "لبان مرا ربوده اند/انتشارات داستانسرا 89
پیام های کوتاه
آخرین مطالب
پیوندها
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

۲ مطلب در آبان ۱۳۹۲ ثبت شده است

محرم

تو قرآن سرخی

با هفتاد  و دو آیه در هر برگت

که خورشید

تو را هر صبح

به شهادتی سبز تلاوت می کند.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۲ ، ۲۱:۵۹
اصغر رضایی گماری

باسلام ... 


به نام خدایی که مهرش به دل
                       

                                      همه از بیان سپاسش خجل

قیصر تجلیات جمال محبوب را در آینه ی شعر جلوه گر یافته و عشق را بزرگترین موهبت الهی و کمال مطلوب می دانست.

او از دلدادگان و عشاق آزادی بود و خالق خود را در پیکر شعر پرستش می کرد و آزادی را مبدا و مصدر زیبایی و نکویی می دانست. عقیده ی او همچون شهیدیست که با سرانگشت در خون خود می زد و بر سنگ می نوشت: " به امید پیروزی واقعی /نه در جنگ / که بر جنگ!/".

اوعقیده داشت که کاخ عدالت جز بر روی پایه ی آزادی استوار نگردد و درخت تمدن جز در سایه آزادی پرورش نکند. و تمام پراکندگی ها را حاصل کثرت می دانست که برای حل آن تمرین وحدت را تجویز می کرد و می گفت : "وجود تو چون عین ماهیت است / چرا باز بحث اصالت کنیم؟"

و در هر کجا و هر محفلی ر عایت عاشقی را گوش زد می کرد و حمایت از گل های عاشق را خواستار بود و هنر را اینگونه یافته بود: " زیبایی راز , راز زیبایی است/ آن راز نهفته در هنر این است"

درد را حرف نمی دانست چرا که نام دیگر خود را درد می دانست. اما دردهایش نگفتنی و نهفتنی بود دردهای مردم را دیده و شنیده بود: "مردمی که چین پوستینشان / مردمی که رنگ روی آستینشان / مردمی که نامهایشان/ جلد کهنه شناسنامه هایشان/ درد می کند".

وسی پاره ی دل خویش را در سه حرف : " الف . لام . میم" می تراوید

وعاقبت چون پروانه گرد شمع واژه ها سوخت و از سوختنش چراغ شعر روشن ماند...





" کوچه های آفتابی "



این انحنای روح توست

آرمیده در آسمان گتوند

ببین چه خوب می رقصاند

برگ ها را در پاییزی که از هم دور می شدیم

گوش کن

انگار صدایست که می آید

صدای باران گریستن

از کسی که در باد می رفت و می گفت

ای رها شده بر دوش

امروز ترانه می شوی در گوش

وفردا

بهانه می شوی

در کوچه های آفتابی...

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۲ ، ۲۰:۴۳
اصغر رضایی گماری