رنگ ها از یاد دنیا می روند

شعر .... کاریکلماتور

رنگ ها از یاد دنیا می روند

شعر .... کاریکلماتور

ادبیات ///شعر و نثر ادبی

اصغر رضایی گماری /// شهرستان گتوند ---- خوزستان

کارشناسی ارشد تاریخ ایران باستان
دبیر مطالعات اجتماعی آموزش و پرورش گتوند

مسئول انجمن ادبی دکتر قیصر امین پور شهرستان گتوند از سال 88 تا 92

مسئول کانون ادبی کتابخانه های گتوند از سال 88


جاپ مجموعه شعر "لبان مرا ربوده اند/انتشارات داستانسرا 89
پیام های کوتاه
آخرین مطالب
پیوندها
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات

۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۲ ثبت شده است

                                                       حرم

با سلام ...

میلاد عالم آل محمد؛ هشتمین حجت سرمد، نگین درخشان وطن و السطان اباالحسن حضرت امام رضا {علیه السلام} بر شما مبارک باد...

به همین مناسبت ابتدا شعر زیبای قیصرعزیز و بعد اثرم رو تقدیم نگاه های مهربان شما میکنم...

چشمه‌های خروشان تو را می‌شناسند

موج‌های پریشان تو را می‌شناسند

پرسش تشنگی را تو آبی، جوابی
ریگ‌های بیابان تو را می‌شناسند
                                                                                               
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می‌شناسند

از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می‌شناسند

اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می‌شناسند

کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه‌های خراسان، تو را می‌شناسند

.............................................................................

            ........................................................................................

(1)

این روزها که می گذرد

حال و هوای عجیبی دارم!

احساس می کنم 

تمام پنجره های جهان

به سمت پنجره ی فولاد شما باز می شوند

و مثل همیشه

کنار پنجره ، می ایستم

چشم در چشم خدا می اندازم

و لبخندی که مثل همیشه زیباست!

(2)

دعبل کلمات را 

با اعجاز شعر

به طواف تو در آورد

و آهو بهار را

با چشمان مهربانش تکبیر گوی تو کرد

وکبوتر بال هایش را

در برگ ریزان پروازش

به آستان حرمت متبرک کرد

اما تنها من

گره کوری شدم

در درگاهت نشسته ام

چشم در راه شفای دل

و هنوز احساس می کنم

تمام پنجره های جهان

به سمت پنجره فولاد شما باز می شوند...

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۲ ، ۱۵:۳۵
اصغر رضایی گماری

        شلمچه

سال هاست

 با یک پایت که در شلمچه جا گذاشتی

زندگی ات را رو به راه کرده ای

و با دستی

که در دو کوهه ماند

زندگی ات را راست و ریس می کنی!

و همراه سرفه هایت

که آهنگ شبانه ی بیداریت شده است

گریه می کنی,

واز نیامدن مهدی می گویی!...

پدر؛ همه را جمع  کن

دست و پا

سرفه ها

گریه هایت را

تا به سازمان هایی بفرستیم

که دارند علیه ما قعطنامه صادر می کنند

اما تو مثل همیشه دلتنگی!

نه قعطنامه ها را جدی می گیری

نه سرفه هایت را

تنها به ساکت فکر می کنی

که هرساله می بندی

تا در سنگرت ؛ آرام بگیری...

 

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۲ ، ۱۴:۱۲
اصغر رضایی گماری